کد خبر :
11416
تاریخ :
1388/12/16 - 16:24:52
/يادداشت/
انگار شما رفتهايد؛آقاي رسول ملاقليپور !
15اسفند سالگرد درگذشت هنرمند دوست داشتني سينماي ايران «رسول ملاقليپور» بود،كمتر كسي در اين روزگار ياد او كرد و اين نبايد به «عادت» تبديل شود.
چند وقتي است كه نديدم شما را،شمايي كه در كنارتان نشستم،حرف زدم، درد دل كردم،گفتم، خنديدم، بغض كردم، درد دل شنيدم، خندههاي بلندتان را حس كردم، گلايههايتان را نوشتم و ...
با هم فيلمنامه خوانديم،درباره قصهاي كه درباره «جنگ فاو» داشتم حرف زديم،از آن mp3 تازهاي كه خريده بوديد و دوست داشتيد كه صداي هيچ كس - يا حداقل هياهوي گوشخراش شهر را نشنويد و موسيقي مورد علاقهتان را گوش سپاريد،درباره جامعه و رفتارهاي ايرانيها،درباره فيلمنامه «هيچ كس سرباز به دنيا نميآيد» حرف زديد با من، يادم هست كه همراه با «مرتضي سرهنگي و چند نفر ديگر كه من نميشناختمشان - ولي بعدها فهميدم كه افراد كاربلدي هستند- جمع ميشديد و روي آن تخته وايتبرد اتاقتان مينوشتيد و مرتب پاك ميكرديد تا «هيچ كس سرباز به دنيا نميآيد»تمام شود.
يادم هست كه گفتيد «خوابگرد» را نگذاشتند بسازم و حالا همانند بچهاي كه به آغوش مادر باز ميگردد،دوست دارم فيلمي براي حضرت زهرا (س) بسازم.
چند وقتي هست كه نديدمتان؛آقاي رسول ملاقليپور!
دلم خيلي برايتان تنگ شده، آنقدر رفتنتان را باور ندارم كه نميدانم چند وقت است نديدمتان.آخرين بار در ماهنامه «دنياي تصوير» ديدار داشتيم، قرار بود درد دل كنيد از چگونگي ساختن «ميم،مثل مادر».با «جواد طوسي» و «علي معلم» قرار مصاحبه گذاشته بوديد.
بعد از آن مصاحبه ديگر نديدمتان . البته قبلتر، مفصلتر در دفتر جديد همديگر را ديده بوديم،قبل از ساخت «ميم مثل مادر»،گفتم دوست دارم درباره شما و فيلمهايتان كتاب بنويسم،گفتيد؛به «جواد طوسي» قول دادهايد.
ديگر نديدمتان تا نمايش «ميم مثل مادر» در خانه سينما،دوباره اصرار كردم،گفتيد؛قول دادهام،
دفعه آخر در مجله ديگر اصرار نكردم و انگار شما رفتيد.شايد افتخار نداديد كه كنارتان براي دوباره و دوباره و دوبارهها حض كنم و حس كنم كه كسي هست تا يادم دهد چگونه ببينم ، بشنوم و زندگي كنم و كتاب مورد نظر درنيامد.
انگار شما رفتيد؛چون كلي بزرگداشت و تجليل برگزار شد كه شما نبوديد،اما «علي» با غم نبودنتان در آنجا بود.
انگار شما رفتيد؛چون بعد از آن هياهويهاي اوليه،عدهاي يادشان آمد كه شما همان فيلمسازي هستيد كه دوست داشت «خوابگرد» را بسازد،همان فيلمسازي هستيد كه «مزرعه پدري» و «سفر به چزابه» را با تمام وجودش دوست داشت.
آنها يادشان آمد كه ديگر سراغ شما را نگيرند.اين روزها؛آقاي رسول ملاقليپور!
اين روزها كه انگار شما رفتهايد؛دلم براي شما تنگ شده است.
نميدانم چگونه در اين هياهو كه همه چيز حتي «هنرمند شدن» انتصابيست،ميتوانم ببينمتان.
نميدانم چگونه در اين روزگار مردم فريب كه روزگاري شما به آن اعتراض داشتيد و راحت با يك سيمرغ و مرغ سفارش شده آرام نميشديد- به جز به دادخواهي - ميتوان شما را،«آقاي رسول ملاقليپور» يافت و نميدانم كه چگونه در رنگ بازي بندبازان رنگين،رنگ و عطر حضورتان را ميتوان فهميد.
انگار شما رفتهايد؛«آقاي رسول ملاقليپور».چرا كه اين روزهاي اسفند بوي شما را ميدهد.
با احترام به «رسول ملاقليپور»
نويسنده:خدايار قاقاني